کتاب فلسفهی علم: مطالعات معاصر(3) دربردارندهی گزیدهی آثار و مقالات مهم و اساسی فیلسوفان برجستهی فلسفهی علم است که توسط یوری بالیشوو(4) و آلکس رزنبرگ(5) در قالب شش بخش و پیرامون موضوعات اصلی فلسفهی علم گزینش و گردآوری شده است. این عناوین عبارتند از:
1. علم و فلسفه(6)
2. تبیین، علیّت و قوانین(7)
3. نظریههای علمی و تحول مفهومی(8)
_4. واقعگرایی علمی(1)
5. آزمایش و تأیید نظریهها(2)
6. علم در متن(3)
یوری بالیشوو و آلکس رزنبرگ در پیشگفتار خود بر این کتاب، بیان داشتهاند که این گزیدهی مقالات فلسفی به دو صورت میتواند مورد استفاده قرار گیرد:
1. به منزلهی مکمّلی بر درسْ گفتار رزنبرگ با عنوان فلسفهی علم(4)؛
2. به منزلهی کتاب مستقلی برای کسانی که ترجیح میدهند، مستقیما از گزیدهی مقالات فلسفی آموزش بدهند.
هر بخش از این کتاب، با پیشدرآمدی مرتبط با آن بخش آغاز میشود و با ارائهی فهرستی از پرسشها و معرفی منابعی به منظور مطالعهی بیشتر، پایان میپذیرد. تمامی منابع در فهرست کتابشناسی انتهای کتاب ارائه شده است. نمایهی تفصیلی انتهای کتاب نیز راهنمای مفیدی برای خوانندگان فراهم میکند.
گردآورندگان این مجموعه اظهار کردهاند که مجموعهی حاضر برای طیف وسیعی از مخاطبان علاقهمند به فلسفهی علم در نظر گرفته شده است. از سوی دیگر، این کتاب میتواند برای درس فلسفهی علم در دورهی تحصیلات تکمیلی مورد استفاده قرار گیرد، هر چند این کتاب برای مبتدیان فلسفهی علم نیز سودمند خواهد بود. در واقع یکی از اهداف فراهم نمودن این مجموعه مقالات، پاسخ به نیاز دانشجویان مبتدی در راستای دسترسی به مرجعی مناسب با منابعی فنّی و تخصصی در زمینهی فلسفهی علم بود. موضوعاتی که این کتاب به آنها میپردازد، فلسفهی علم سنّتی تا فلسفهی علم پساپوزیتیویسم را پوشش میدهد.
آن چنان که پیشتر مطرح شد، در ابتدای هر یک از بخشهای این کتاب، درآمد مختصر و مفیدی توسط گردآورندگان این مجموعه تهیه و تنظیم شده است که میتواند زمینهی مطالعهی هر بخش را برای خواننده فراهم نماید، ضمن آن که هر یک از این درآمدها، خود مقالهای جامع برای آن عنوان میباشد. از این رو، ارائهی گزارشی تفصیلی از درآمدهای نگاشته شده بر این بخشها میتواند معرفی جامعی از کتاب یاد شده باشد.
علم و فلسفه
اولین بخش این کتاب با عنوان «علم و فلسفه» دربردارندهی دو مقالهی زیر میباشد:
1. «آیندهی فلسفه»، موریتس شلیک(1)؛
2. «زیستشناسی و فلسفهی آن»، آلکس رزنبرگ(2).
گردآورندگان این مجموعه به بهانهی ارائهی درآمدی بر این فصل، اساسیترین مباحث کلی در زمینهی چیستی علم و فلسفه و چیستی فلسفهی علم را به شرح زیر عنوان ساختهاند:
تعریف فلسفهی علم بسیار دشوار است؛ چرا که اساسا فلسفه به طور گسترده و دقیق تعریف ناشدنی است. مطابق تعریف حداقلی از فلسفه، رابطهی فلسفه و علوم (از جمله فیزیک، زیستشناسی، جامعهشناسی و رفتارشناسی) آن چنان محدود میشود که فلسفه و فلسفهی علم را باید تنها در ارتباط با فیلسوفان و دانشمندان قلمداد کرد. با توجه به این تعریف، فلسفه با دو مجموعه از پرسشها سروکار دارد:
1. پرسشهایی که علوم فیزیکی، زیستشناختی، جامعهشناختی، رفتارشناختی و... اکنون و شاید هیچ وقت دیگری نمیتوانند به آنها پاسخ دهند.
2. پرسشهایی دربارهی این که چرا علوم نمیتوانند به پرسشهای فوق پاسخ دهند.
مروری بر تاریخ علم از یونان باستان تا عصر نیوتن، داروین و سپس تا قرن حاضر، پرسشهای پاسخ داده نشدهیِ علمیِ بسیاری را آشکار مینماید. در واقع، تاریخ علم از یونان باستان تا عصر حاضر، تاریخِ بخشی از فلسفه است که از فلسفه جدا گردیده و نظام فکری متمایزی را پدید آورده است. بدین سان، تا قرن سوم پیش از میلاد که تلاشهای اقلیدس موجب جدایی هندسه از فلسفه شد، هندسه توسط فیلسوفان در آکادمی افلاطون تدریس میشد. گالیله، کپلر و سرانجام نیوتن با انقلاب علمی خود در قرن هفدهم، علم فیزیک را به عنوان موضوعی جدا از متافیزیک مطرح ساختند. لازم به ذکر است که تا پیش از این، نام حوزهای از علم که فیزیک در آن مطالعه میشد، فلسفهی طبیعت بود. در سال 1859 میلادی کتاب سرچشمهی انواع داروین، زیستشناسی را از فلسفه و الهیات جدا نمود و در قرن بیستم، روانشناسی به منزلهی یک نظام فکری از فلسفه متمایز گشت. سرانجام در پنجاه سال پیش، منطق با پیشینهی هزار سالهی فلسفی، علمی شد و سرآغاز پیدایش علم کامپیوتر گردید.
تمامی این نظامهای فکری که از فلسفه جدا گردیدهاند، مجموعه مسائلی را برای فلسفه به جای گذاشتهاند. به عنوان مثال، قانون دوم نیوتن به ما میگوید که m . a f = یعنی نیرو برابر است با حاصل ضرب جرم جسم در شتاب آن. شتاب متغیر برابر است با dv / dt یعنی مشتق سرعت، نسبت به زمان. امّا سؤالی که در این بین باقی میماند آن است که «زمان چیست؟». تا این جا تمام تصوّر و درک ما از زمان، تصویری کلی است که یکی از ملزومات علم فیزیک است. اعتقاد ما بر این است که عموم مردم و به خصوص فیزیکدانان به طور حتم میدانند که زمان چیست و میتوانند تعریفی از آن ارائه دهند. توجه کنید که تعریف زمان را با اصطلاحاتی نظیر ساعت، دقیقه و ثانیه که واحدهای زمانی را با آن میسنجیم، اشتباه نگیرید. این چنین تعریفی شبیه تعریف مکان با اصطلاحاتی نظیر متر یا اینچ میباشد. به عبارت دیگر، ما نمیتوانیم بگوییم که زمان، مدّت است، چرا که مدّت تنها قطعهای از زمانِ در حال جریان است. به هر روی، مسائلی از این دست که «زمان چیست؟» یا «چه تعریفی از زمان میتوان ارائه کرد؟» از جمله مسائلی است که علم حداقل، سیصد سال پیش برای فلسفه باقی گذاشته است و البته با ظهور نظریهی نسبیّت، ممکن است فیزیک در پاسخ به این پرسش نیز توفیق یابد و آن را از حوزهی مسائل فلسفی خارج کرده و وارد حوزهی علم گرداند.
به طور مشابه، پس از داروین، بسیاری از زیستشناسان و همچنین تعدادی از فیلسوفان اعتقاد دارند که به جای فلسفه، زیستشناسی تکاملی، مسئلهی شناخت طبیعت انسان و هدف و معنای زندگی را دنبال نماید. در مقابل برخی دیگر بر این باورند که آنچه زیستشناسی ارائه مینماید، طبیعت انسان است که تنها در درجاتی متمایز از سایر حیوانات قرار دارد و این که هیچ هدف و معنایی برای زندگی وجود ندارد، مطلبی است که باید به فلسفه واگذار گردد و این که هنوز هم مقاومتهایی گسترده در برابر نظریهی تکامل وجود دارد، ناشی از آن است که علم خواسته است به مسائلی که به فلسفه مربوط میشود، پاسخ دهد. آنچه تاریخ علم برای فلسفه باقی گذاشته است، نشان میدهد که این دو ابزار پژوهش عقلانی، همیشه به یکدیگر پیوند خوردهاند و درک این مطلب شاید ما را در تعریف فلسفه یاری رساند.
یکی از شگفتیهای فلسفه آن است که به نظر میرسد، فلسفه سعی دارد به توصیف و تبیین مسائلی در ارتباط با موضوعهای کاملاً متفاوت و ناهمگن(برای مثال اقتصاد و شیمی) بپردازد. برای مثال در میان زیر شاخههای فلسفه میتوان به منطق(مطالعهی روشهای معتبر استدلال)، زیباییشناسی، اخلاق، فلسفهی سیاسی(که خود بر پایهی ارزش اخلاقی و عدالت استوار گردیده است)، معرفتشناسی، مطالعهی طبیعت، گستره و توجیه معرفت، و متافیزیک(که به دنبال شناخت انواع بنیادین اشیایی است که دارای وجود حقیقیاند) اشاره کرد. حال این سؤال مطرح میشود که آنچه موجب میشود، این مسایل گوناگون، نهایتا به یک رشتهی خاص، یعنی فلسفه، منتهی گردند چیست؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که اگر فلسفه کوششی است برای پاسخ به دو پرسش اشاره شده در پاراگراف اول، آنگاه تمام این شاخهها و مسائل و موضوعات، بخشی از فلسفه خواهند بود.
حال فرض کنید، شخصی بر این عقیده باشد که در واقع علم هیچ یک از این پرسشها را نمیتواند، نه اکنون و نه هیچ وقت دیگری، پاسخ دهد. در اولین واکنش نسبت به این عقیده، ممکن است ادعا کنیم که هر پرسشی که احساس میشود با بهرهگیری از روش علمی برای همیشه بیجواب میماند، حقیقتا یک شبهپرسش(مفهومی بیمعنا که خود را در لباس پرسشی علمی و مشروع میپوشاند) است. دانشمندان و کسانی که جستوجویی به ظاهر بیپایان را در ارتباط با برخی از پرسشهای فلسفی نمیپسندند و بر این عقیدهاند که دنبال کردن این مسائل منجر به هیچ پاسخ معینی نمیگردد، ممکن است چنین نظری داشته باشند. عدهای دیگر ممکن است تصدیق کنند که پرسشهایی وجود دارد(برای مثال «پیش از پدیدهی بیگ بنگ که جهان با آن آغاز شده، چه اتفاقهایی رخ داده است؟»، «چگونه مولکولهای جامد میتوانند منشاء حیات گردند؟»، «آیا خودآگاهی صرفا فرآیندی مغزی دارد؟» و...) که دانشمندان در حال حاضر نمیتوانند به آنان پاسخی قطعی بدهند، لیکن با گذشت زمان و صرف هزینههای مناسب و به کارگیری استعدادهای درخشان و انجام آزمایشهای کافی و... به تمام این پرسشها پاسخ داده میشود و تنها آن پرسشهایی که در پایان یک چنین تحقیق کامل علمی پاسخ داده نشوند یا پاسخی برای آنها متصور نباشد، شبهپرسش خواهند بود و دانشمندان دیگر، خود را ملزم به درگیری با آن پرسشها نمیدانند. البته روشن است که برای مخلوقات خردمندی شبیه ما، ممکن نیست زمانی کافی در این جهان وجود داشته باشد که بتوانیم یک چنین تحقیق کاملِ علمیای را انجام دهیم و بر این اساس هیچ دلیلی برای این عقیده وجود ندارد که علم و روشهای علمی بتوانند به تمام پرسشهای معنادار پاسخ دهند.
به هر حال، پرسشهایی که برای قرنها بدون پاسخ ماندهاند (برای مثال این پرسش که «زمان چیست؟») میتواند گواهی باشد بر این ادعا که احتمالاً برخی از پرسشها همواره برای علم بیپاسخ باقی خواهد ماند و شاید بتوان آنها را شبهپرسش قلمداد کرد. بر این اساس ما تنها باید استنتاجی را که مبتنی بر یک استدلال یا یک دلیل معتبر خوب است بپذیریم. حال فرض کنید، یکی بخواهد چنین تعریفی از شبه پرسش ارائه کند که «هر پرسشی که در پایان تحقیق باقی بماند، در صورتی که درک و پیشبرد واقعیتهای علمی مستلزم توجه به آن مسائل باشد، منطقا باید یک شبهپرسش باشد». در این جا لازم است که استدلالهای مطلوبی به حمایت از این تعریف ارائه شود. اما این استدلالها تماما به دو ویژگی مربوط خواهند شد:
1. آنهااساسا درکی مبتنی بر طبیعت خود علم فراهم میآورند که علم آنها را اثبات نمیکند.
2. آنها استدلالهایی نیستند که علم بتواند توسط خودش بنا نماید و به بیان دیگر، آنها استدلالهایی فلسفی هستند و این بدان خاطر است که مفروضات هنجاری را طلب میکند و نه دقیقا استدلالهایی واقعی که علم میتواند فراهم آورد.
برای مثال «چه عواملی در تصمیمگیری دانشمند نسبت به این موضوع که کدام یک ازپرسشها قابل پاسخاند کمک میکند؟»، «پاسخهای این پرسشها کدامند؟ یا «در کدام قالبها باید به دنبال پاسخ بود؟»، «کدام پرسشها غیر قابل پاسخاند؟» و... پاسخ به این سؤالات مبتنی بر دیدگاههای معرفتشناسی، متافیزیکی و طبیعتشناسی دانشمند خواهد بود و به همین دلیل، حضور فلسفه در فعالیت علمی اجتنابناپذیر خواهد بود.
در قرن بیستم، جنبش فلسفی مهمی که پوزیتیویسم منطقی(یا تجربهگرایی منطقی) اطلاق میگردید، ظهور یافت. این مشی فکری آن چنان توسعه یافت که ادعا میکرد تمامی پرسشهایی را که علم(شامل ریاضیات و منطق) نمیتواند پاسخ دهد، شبهپرسشاند. پروژهی پوزیتیویسم منطقی در بر گیرندهی تجدید نظری بنیادین در حیطهی موضوعات فلسفی و در نسبت میان فلسفه و علم بود. در سخنرانی «آیندهی فلسفه» که موریس شلیک(یکی از پدیدآورندگان اصلی پوزیتیویسم منطقی) در سال 1931 در استاکتن کالیفرنیا ارائه کرد، چنین استدلال شده است که تا زمانی که علم به دنبال حقیقت و متولی این امر است، وظیفهی شایسته فلسفه باید پیگیری معنا باشد و در درجهی نخست تلاشی روشمند را برای روشن کردن معنای مفاهیم علمی، مسائل و راهحلهای پیشنهادی(با استفاده از منابع منطقی و تحلیلهای ادراکی) انجام دهد.
بر اساس این دیدگاه، عمده کار فلسفهی سنتی از مبنا خطا بوده است؛ چرا که در اکثر موارد، بنای یک جهانبینی(مجموعهای از گزارههای درست دربارهی ساختار غایی حقیقت) را هدف خود قرار داده است و خود را به منزلهی علم یا حتی یک ابرعلم یا ملکهی علوم تصور کرده است. این روش فلسفی، دوران تاریخی بزرگ، اما بلااستفادهی سیستمهای متافیزیکی را پدید آورد که از یونان باستان تا هگل و... را در بر میگرفت که هیچ کدام بهتر از دیگری نبودهاند، چرا که تمامی آنان از نظر پوزیتیویستها نه تنها نادرست، بلکه بیمعنا قلمداد میشدند. آنان مدعی بودند که فلاسفهی سنتی تلاش میکردند تا کارهای غیر قابل انجام را انجام دهند. آنان سعی داشتند تا کارکرد علم را از آن خود کنند و به گزارههایی دربارهی حقیقت عالم برسند، حال آن که برای ارائهی شناختی از جهان نیاز به روشی تجربی است که فلاسفه فاقد آن هستند. با توجه به آراء شلیک، اعتقاد صحیح آن است که فلسفهی حقیقی جزئی از علم گردد، ولی کارکرد خود را نه کسب معرفت دربارهی جهان، بلکه انجام فعالیتی برای کشف معنای مفاهیم و مسائل علمی بداند، آن چنان که دانشمندان هم بتوانند این مسائل را سامان دهند. به بیان دیگر، اصلیترین وظیفهی فلسفه در این دیدگاه ارائهی یک معیار معنایی است که با روشی علمی، گزارههای معنادار را از گزارههای بیمعنا متمایز کند. در این دیدگاه عمدتا چنین پیشنهاد میشود که هنگامی گزارهای معنادار است که درست بودن یا نادرست بودن آن طبق پیشامدهای قابل مشاهده، بتواند مشخص گردد. تلاش برای قاعدهمند کردن دقیق چنین معیاری، هستهی برنامهی پوزیتیویستها را شکل میداد.
اما این تلاش جاهطلبانه موفق نگردید. بحث انتقادی آلکس رزنبرگ دربارهی پوزیتیویسم منطقی و سرانجامِ فعالیت فلسفی آنها، به خصوص با در نظر داشتن علم زیستشناسی، به شناسایی اشکالات اساسی فیلسوفان پوزیتیویست میپردازد و نشان میدهد که تلاش پوزیتیویستها برای رسیدن به خواستهی اصلیشان(پیروی از علم و ارائه صورت ویژهای از معرفت دربارهی جهان) ناکام مانده است.
امروزه، فیلسوفان علم حقانیت این خواسته را تصدیق میکنند. به بیان دیگر، چنین نیست که فیلسوفان دارای نوعی دیدگاه هستند و از دل آن دیدگاه مجموعه سؤالاتی(سؤالاتی که دانشمندان نمیتوانند آنها را مورد توجه قرار دهند) را مطرح کرده و به آن پاسخ میدهند، بلکه این پرسشها عمدتا دربارهی علم و حیطه و محدودیتهای آن میباشد. اینها سؤالاتی هستند که دانشمندان هم میتوانند در پاسخگویی به آنها به یاری فیلسوفان بپردازند. در واقع دانشمندان در بسیاری از حالات برای پاسخگویی به این سؤالات شرایط بهتری را فراهم میآورند و نظریات و کشفهایی که دانشمندان عرضه نمودهاند، نقش اساسی در پاسخگویی به پرسشهای فلسفی دربارهی علم و محدودیتهای آن دارد. اما به هر حال، نتیجه این است که فلسفه غیرقابل اجتناب است و حتی این ادعا که تنها سؤالاتی که با استفاده از روش علمی قابل پاسخگویی هستند، سؤالات معتبری هستند که ارزش پاسخگویی دارند، تنها یک ادعای فلسفی است که میتواند اجتناب ناپذیری فلسفه را تأیید نماید.
شاید بهترین نشانهی ارتباط فلسفه با علم در تاریخ و در موقعیت کنونی علم آشکار شود. فیزیکدانان و زیستشناسان و دانشمندان بسیاری را میتوان در تاریخ علم مشاهده کرد که نظریههای علمی خودشان را بر اساس اندیشهها و سؤالات فلسفی محض خود و البته تحت منطق درونی حوزهی علمیشان هدایت کردهاند. اما مطابق دیدگاه پوزیتیویستی، بسیاری از این قبیل پرسشها و اندیشههای فلسفی بدون تردید تحت عنوان «شبه علمی» و «بیمعنا» قلمداد خواهند شد. آنچه از این امر برمیآید آن است که خطوط و مرزهای تقسیم کنندهی غیرقابل انعطافی که میان فعالیتهای ویژهی علم و فلسفه کشیده شده است، مناسب و کارآمد نیست. فلسفهی علم معاصر، نظام فکری در حال رشدی است که از تعامل با دیگر زمینههای فلسفه به ثمر میرسد و تنها دربرگیرنده و محدود به مباحث متافیزیکی، معرفتشناختی و فلسفهی زبانی نمیشود. شاید بتوان گفت که فلسفهی علم تلاشی برای به چالش کشیدن یکسان فیلسوفان و دانشمندان است.
در پایان شایسته است، اضافه شود که پروژهی پوزیتیویستها به هیچ وجه بیثمر نبود، چرا که اولاً آنان استانداردهای دقیق و منظمی جهت استدلال فلسفی گردآوری کردند، به طوری که جانشینان و مخالفان آنان چنین تلاشی را در این راه انجام ندادهاند. ثانیا اغراق نیست، اگر بگوییم که مباحث گوناگونِ امروز در فلسفهی علم، به طور گسترده با توسعهی تاریخی پوزیتیویسم منطقی در نیمهی اول قرن بیستم شکل گرفته است.
تبیین، علیّت و قوانین
در این بخش شش مقالهی زیر ارائه شده است:
1. «دو مدل از تبیین علمی»، کارل همپل(1)؛
2. «کاربرد تبیین»، بس ونفراسن(2)؛
3. «یکپارچگی تبیینی و ساختار علّی جهان»، فلیپ کیتچر(3)؛
4. «تبیین علمی: علیّت و یکپارچگی»، ویزلی سلمن(4)؛
5. «منطق شرطیها»، جی.ال.مکی(5)؛
6. «قوانین طبیعت»، جان ارمان(1).
همان گونه که ارسطو گفته است، فلسفه با حیرت آغاز میشود. به نظر میرسد منظور ارسطو از فلسفه در این جا همان علم میباشد و اگر چنین باشد، باید گفت که ارسطو درست گفته است. علم به دنبال توضیحی است تا حیرت آدمی را برطرف کند.
تفاوت بین علم و دیگر حوزههای معرفتی که به دنبال توضیح این مطلب هستند که چرا اشیاء جهان به این طریق خاص هستند، میتواند در نوع معیارهایی باشد که این حوزههای معرفتی برای شناسایی یک تبیین خوب از یک تبیین بهتر اختیار میکنند. در این بین، فلسفهی علم در تلاش برای کشف استانداردها و دیگر اصولی است که علم در مقابل سایر حوزههای معرفتی برای خود انتخاب کرده است. این امر تا اندازهای به وسیلهی آزمودن انواع توضیحاتی انجام میشود که دانشمندان دربارهی پیشرفت، اصلاح، پذیرش، رد و بهبود یافتن نظریههای علمی ارائه دادهاند. اما این که دانشمندان چیزی را به عنوان تبیین بپسندند یا نه، نمیتواند به مثابهی تنها معیار برتری یک تبیین علمی شمرده شود. از این گذشته دانشمندان در داوریهای خود خطاناپذیر نیستند و فراتر از آن، خود دانشمندان در مورد ویژگیهای یک تبیین شایسته توافق نظر ندارند.
نکتهای که در این جا لازم به ذکر است، آن که اگر فلسفه علم فقط یک ماهیت التقاطی از تصمیمات دانشمندان دربارهی تبیینهای موفق داشته باشد، یقینا قادر نیست توصیههایی دراینباره داشته باشد که چگونه یک تبیین علمی میتواند ارتقاء پیدا کند. با وجود این در خیلی از موارد(به خصوص در علوم اجتماعی و رفتاری)، دانشمندان برای تجویز دیدگاههای خود(تجویز قوانینی در این مورد که چطور تبیینهای علمی در این دسته از علوم را باید ارتقا داد تا دستاوردهای آن به درستی به عنوان دستاوردهای علمی قلمداد گردد) از مباحث فلسفهی علم بهره میگیرند.
اگر فلسفهی علم قرار است کاری بیش از شرح آنچه کم و بیش دانشمندان به عنوان تبیین علمی بدان قائل هستند انجام دهد و اگر فلسفهی علم قرار است یک یا چند دستورالعمل را برای تعیین صحّت یک تبیین علمی تأیید کند، مجبور است محدودهی کارش را از گزارش صرف آنچه دانشمندان انجام میدهند فراتر ببرد. فلسفهی علم علاوه بر در نظر داشتن تبیینهایی که دانشمندان قبول یا رد میکنند، ناچار است این تبیینهای انتخاب شده را با عنایت به تئوریهای فلسفی(به ویژه تئوریهای معرفتشناختی و طبیعتشناختی) مورد ارزیابی قرار دهد و بدین طریق فلسفهی علم نمیتواند از سختترین و بنیادیترین سؤالاتی که فلاسفه را از زمان افلاطون و ارسطو تا کنون آزار داده است، فرار کند.
به طور سنتی، فلسفهی علم همیشه به دنبال ارائهی تعریفی برای تبیین علمی بوده است. البته نه تعریف لغتنامهای، چرا که تعریف لغتنامهای تنها تعبیری را که دانشمندان و دیگران از کلماتی مثل تبیین علمی مد نظر دارند گزارش میدهد. فلسفهی علم سنتی، در جستوجوی یک فهرست از شرایطی است که تحت آن شرایط یک تبیین علمی میتواند قانع کننده باشد. بر این اساس، زمانی همه از فلسفهی علم راضی خواهند شد که فهرست پیشنهادی آن، کفایت علمی یک تبیین را تضمین کند. به کلام دیگر، روش سنتی در پی شرایط لازم و کافی برای آن چیزی است که به عنوان تبیین علمی معرفی میشود. یک تعریف روشن، از نوعی که همپل به دنبال آن است، شرایط لازم و کافی برای این که یک شیء، حالت، فرایند یا خصوصیت، یک نمونه از کلمهی تعریف شده باشد را مهیا میکند. برای مثال، تعریف مثلث «شکل مسطحی که سه وجه داشته باشد» است. در این حالت میگوییم شرایط ذکر شده در تعریف کافی هستند، اگر هر چیزی که همهی این شرایط را داشت، یک مثلث باشد و شرایط ذکر شده لازم هستند، تنها در صورتی که اگر هر یک از شروط یاد شده توسط یک چیز ارضا نشود، دیگر مثلثی وجود نداشته باشد. زیبایی این تعریف این است که هر گونه ابهامی را از بین میبرد.
در اختیار داشتن یک تعریف روشن و واضح از مفهوم «تبیین علمی»، میتواند به عنوان یک معیار درجهبندی جهت سنجش تبیینها و بهبود بخشی به آنها به منظور افزایش شایستگیِ علمی ایفای نقش کند. استفاده از تحلیل فلسفی، به تعریف کامل و دقیقی منتهی میشود(تأکید بر این مطلب بازتاب نفوذِ منطقِ ریاضی بر پوزیتیویستهای منطقی و جانشینهای بلافصل آنها در فلسفهی علم است)؛ چرا که در ریاضیات مفاهیم فقط از یک راه(تعاریف روشن با بهرهگیری از مفاهیمی که قبلاً به طور صریح معرفی و شناخته شدهاند) تعریف میشوند.
این گونه تعاریف، از یک طرف مزیّتی و از طرف دیگر مشکلی دارند. مزیّت این تعاریف در وضوح آنهاست. در این گونه تعاریف نه موارد خسته کنندهای وجود دارد و نه مباحث غیر قابل تجزیه و تحلیل دربارهی این که آیا بعضی تبیینهای پیشنهادی علمی هستند یا نه. اما ایراد این تعاریف آن است که اکثرا ارائهی تعریف کامل برای خیلی از مفاهیم مورد علاقهی ما غیر ممکن است.
یک راه برای نشان دادن این که مفهوم تبیین زیر بار بعضی تعاریف دقیق فلسفی(بازنماییهای عقلانی) نمیرود، تدارک مثالهای خلف برای تعاریف ارایه شده است و به بیان دیگر تدارک دیدن تبیینهای دقیق و خالصی که تمام شرایط تعریف را ارضا نمیکنند و مواردی که تمام شرایط را ارضا میکنند، اما یک تبیین دقیق علمی به حساب نمیآیند. این امر، راهکار پیشنهادی ونفراسن است. او سعی میکند نشان دهد که تبیین بر خلاف آنچه همپل فرض کرده است(ارتباط منطقی بین قضایا) میباشد و تدارک تحقیق به علایق و پیشزمینههای ذهنی شخص محقق بستگی دارد.
اما تعبیر پیشنهادی ونفراسن این سؤال را در ذهن میپروراند که تبیین علمی چگونه از دیگر انواع تبیین جدا میشود. به نظر میرسد این روزها دو پاسخ مهم برای این سؤال وجود دارد: یک دیدگاه این است که تبیینی علمی است که بتواند پدیدههای مختلف را تحت تعداد کمی از اصول، متحد کند و این دیدگاهی است که فلیپ کیتچر از آن حمایت میکند. رقیب برجستهی این دیدگاه، تبیین علمی را به شناختن علتهایی مربوط میداند که سبب میشوند یک پدیده تشریح شود و این دیدگاهی است که توسط ویزلی سلمن حمایت میشود. اما در حقیقت نگاه سلمن و کیتچر به تبیین، ضرورتا در تقابل با یکدیگر نمیباشند و دلایل قویای وجود دارد که باور کنیم اتحاد موفق پدیدارها، فقط محصولِ مصنوعیِ نبوغ بشر نیست، بلکه چنین توفیقی دسترسی به ساختارهای علمی جهان را نیز میتواند فراهم کند.
به بیان دیگر اگر تبیین علمی، توضیح علّی پدیدهها باشد، درک کردن آن بدون اشراف داشتن به طبیعتِ روابطِ علّی(روابط بین علتها و معلولها) به سختی ممکن است و این امر به چگونگی عملکردِ قوانینِ طبیعت بستگی دارد. اگر این طور باشد، تبیین علمی نیازمند قوانین است ـ همان چیزی که توسط همپل و پیروانش درک شده بود. ولی آن چیزهایی که قانون طبیعت هستند، سؤالات ژرف متافیزیکی را در خود میپرورانند. قوانین علمی، عبارتهای کلّیای هستند با این ساختار که «همهی الفها، ب هستند»؛ به عنوان مثال همهی نمونههای خالص آهن، در درجهی حرارت و فشار استاندارد، هادی جریان الکتریکی هستند، یا اگر جریان الکتریکی به یک نمونهی آهن، تحت درجهی حرارت و فشار استاندارد اعمال شود، آن نمونه جریان الکتریکی را هدایت میکند. اینها دو نوع مختلف از یک قانون علمی هستند. فلاسفه تمایل دارند که از شکل شرطی «اگر / آنگاه» برای بیان قوانین علمی استفاده کنند. قوانین علمی کلّی هستند و به طور ضمنی یا روشن، به اشیاء ویژه، مکانها یا زمانهای خاص دلالت نمیکنند. امّا این دو شرط، برای تشخیص قوانین علمی از دیگر عبارات که از لحاظ دستوری شبیه اینها هستند، اما توان تبیینگری ندارند، کافی نیست. برای روشن شدن این مطلب این دو عبارت را که دارای یک شکل کلّی هستند، با هم مقایسه کنید:
1. هر جسم جامد کروی که از پلوتونیم خالص تشکیل شده باشد، وزنی کمتر از 100000 کیلوگرم دارد.
2. هر جسم جامد کروی که از طلای خالص تشکیل شده باشد، وزنی کمتر از 100000 کیلوگرم دارد.
ما دلایل خوبی برای باور به این مطلب داریم که جملهی اول صادق است. برای مثال طبق قوانین هستهای، یک توده از پلوتونیم خالص، خیلی قبل از این که بتواند به چنین مقداری برسد، خود به خود محترق میشود. از طرف دیگر دلایل خوبی در اختیار داریم که گزارهی دوم نیز درست است. به بیان دقیقتر هر چند این گزاره در حال حاضر صرفا به دلیل یک تصادف در کیهان صادق است، امّا امکان وجود چنین مقداری از طلا در جایی از جهان هست. بر این اساس، احتمالاً حکم اول یک قانون طبیعی را گزارش میکند، در حالی که حکم دومی یک حقیقت صرف را دربارهی جهان کنونی به ما میگوید که البته میتواند طور دیگری نیز باشد. این مثال میتواند نشان دهد که برخورداری از یک شکل خاص برای این که حکمی را به یک قانون جهانی تبدیل کند، کافی نیست.
یک نشانهی تفاوت که فلاسفه بین قوانین واقعی و قضایای تصادفی قائل شدند در ساختارهای دستوریای که به عنوان شرطیهای خلاف واقع وجود دارد، پدیدار میشود. یک شرطی خلاف واقع، یک نوع خاص از گزارههای «اگر / آنگاه»ی است. ما این گزارهها را در زندگی روزمرهی خود به کار میبریم. برای مثال «اگر من میدانستم شما میآئید، کیک میپختم.» دو مثال از این گزارههای خلاف واقع(که هر دو ساختار دستوری «اگر / آنگاه» دارند) برای تشخیص قوانین علمی از آنچه قانون علمی نیست، در پیش میآید:
1. اگر قرار بود ماه از پلوتونیم خالص ساخته شده باشد، در آن صورت وزنش کمتر از 100000 کیلوگرم بود.
2. اگر قرار بود ماه از طلای خالص ساخته شده باشد، در آن صورت وزنش کمتر از 100000 کیلوگرم بود.
توجه کنید که مقدمات(جملاتی که بعد از اگر آمدهاند) و نتایج(جملاتی که بعد از آنگاه آمدهاند) در هر دو شرطی خلاف واقع کاذب است، در حالی که شرطی خلاف واقع اول صادق، و دومی کاذب است.
این دو گزارهی ادعایی نه دربارهی واقعیت، که دربارهی یک امکان(امکان وضع و حالی که در آن ماه به ترتیب از پلوتونیم و طلا ساخته شده باشد) بحث میکنند. هر یک از این دو گزاره بیان میکند که اگر مقدمه فراهم شود، نتیجه به دست میآید. حال ما معتقدیم که شرطی خلاف واقع دربارهی طلا کاذب است، در حالی که شرطی خلاف واقع دربارهی پلوتونیم یک حقیقت علمی را بیان میکند. دلیل تفاوت این دو گزارهی از لحاظ دستوری یکسان ــ دربارهی وضع و حالهای غیر واقعی ــ در این است که یک قانون دربارهی پلوتونیم، از شرطی خلاف واقع پلوتونیم حمایت میکند، در حالی که حقیقت کلّی دربارهی جرم طلا، نه یک قانون، بلکه یک قضیهی تصادفی است. پس شاید بتوانیم به شرط یک قانون علمی ــ علاوه بر کلّی بودن ــ این را هم اضافه کنیم که آنها از شرطیهای خلاف واقع حمایت میکنند، مگر این که بفهمیم چیزی مستقل از قوانین حمایت کننده، باعث صحت شرطیهای خلاف واقع میشود و این که حمایت قوانین از شرطیهای خلاف واقع، کمکی به تشریح تفاوت بین آنها و قضایای تصادفی نمیکند.
_
پایگاه مجلات تخصصی نور
ما میدانیم که قوانین علمی از شرطیهای خلاف واقع حمایت میکنند، در حالی که قضیهی تصادفی این کار را نمیکند، امّا نمیدانیم چه چیزی در قوانین علمی هست که این تفاوت را ایجاد میکند. آنها شرطیهای خلاف واقعشان را حمایت میکنند، برای این که قوانین بر بعضی ارتباطات واقعی بین مقدمه و نتیجهی آنها(که بین مقدمه و نتیجهی یک قضیهی تصادفی از دست رفته است) دلالت میکند. بنابراین ضرورتی در مورد یک کرهی پلوتونیم خالص وجود دارد که از این حقیقت که چنین کرهای نمیتواند 100000 کیلوگرم وزن داشته باشد را حمایت میکند؛ در حالی که هیچ ضرورتی برای این که ساختن یک کرهی طلایی با آن حجم بزرگ، غیر ممکن باشد وجود ندارد. حال این سؤال مطرح خواهد شد که چه ارتباط واقعی بین مقدمه و نتیجهی یک قانون علمی باید وجود داشته باشد که ضرورت تحقق دومی(نتیجه) را به وسیلهی اولی(مقدمه) ایجاب کند؟ به طور قطع، قوانین علمی بر استلزامات منطقیِ صرف مبتنی نیستند. به بیان دیگر تصوّر خلافِ یک حقیقت لازم منطقی غیرممکن است؛ در حالی که تصور خلاف یک قانون طبیعی بسیار ساده صورت میگیرد؛ برای مثال تصور این که نیروی جاذبه، با عکس مکعب فاصلهی بین دو جسم(به جای عکس مربع آن فاصله) رابطه داشته باشد، مسلتزم هیچ تناقضی نیست.
اما این توضیحی بر ضرورت قوانین علمی نیست که بگوییم «آنها قانونمندی یا فیزیکی بودن یا طبیعی بودن را به جای ضرورت منطقی داشتن، مینمایانند» یا «یک عبارت، ضرورت فیزیکی یا منطقی دارد، اگر به قوانین فیزیکی یا طبیعی نیازمند باشد». یک چنین توضیحی، ضرورت قوانین علمی را بر اساس ضرورت قوانین فیزیکی و طبیعی توضیح میدهد و این کار به دور باطل منطقی میانجامد و راه به جایی نمیبرد.
لازم به ذکر است، در ادبیات حال حاضر فلسفهی علم، دو دیدگاه در حال رقابت، دربارهی یک قانون طبیعی وجود دارد: یک دیدگاه اساس ضرورتِ قانونی یا فیزیکی را با بعضی حقایق دربارهی جهان(که با قواعد رایج متفاوت هستند)، معرفی میکند. در قرائتِ اول این دیدگاه، که بیشتر به دیدگاه درسکی-تولی-آرمسترانگ شناخته شده، یک قاعدهی عمومی رایج(مانند این حقیقت که همهی فلزها هادی الکتریسیته هستند)، حکم متناظر با آن(«همهی فلزها هادی الکتریسته هستند» صادق است)را فراهم میکند؛ چرا که «فلز بودن» به طور قانونمند، «هادی الکتریسته بودن» را ایجاب میکند؛ هر چند ارتباط بین این دو کلّی(«فلز بودن» و «هادی بودن») خود محتمل الوقوع است. بر عکس، هیچ استلزامی بین «طلا بودن» و «وزن کمتر از 100000 کیلوگرم داشتن» وجود ندارد. به بیان دیگر آن قاعدهمندی کیهانی هنوز وجود دارد، اما نه به عنوان یک ضروت قانونی، بلکه به صورت یک تصادف تاریخی.
امّا حمایت کردن از یک چنین نظریهای، مستلزم این است که به وجود کلّیها باور داشته باشیم، یا لااقل باور داشته باشیم که به همراه «فلزات»، چیزی به عنوان «فلز بودن»، و به ازای «مجموعهی همهی اشیاء قرمز»، چیزی به نام «قرمز بودن» نیز وجود دارد. در حقیقت باید باور داشته باشیم که بعضی کلّیها در رابطهای استلزامی با یکدیگر قرار گرفتهاند. خیلی از فلاسفه این عقیده را بسیار مرموز و مبهم و دور از ذهن دانسته و ترجیح دادهاند که بدون پذیرش هر گونه ضرورتِ متافیزیکیِ سنگینی کار خود را دنبال کنند. بر این اساس این دسته از فیلسوفان، باید ضرورتی قانونی به دست آورند(بدون این که وارد قلمروی کلیهای انتزاعیِ افلاطونی یا انواع نیروهای علّی مخصوص شوند) تا بتوانند دیدگاه خود را توضیح دهند. آنها ناچار هستند راهی برای امتیاز بندی قضایای خاصّ علمی پیدا کنند تا نشان دهند چه چیز آنها را قانونمند میسازد و بدین وسیله، بدون بهرهگیری دوباره از مُثُلهای افلاطونی و کلیها، بتوانند قوانین و ضرورتهای طبیعی متناظر با آنها را از دیگر عمومیّتهای تصادفی موجود در جهان تمییز دهند. پیشنویس این طرح توسط جان استوارت میل ارائه شد و توسط فرانک رمزی و دیوید لوئیس تقویت گشت.
این سؤال که «چه چیزی است که قوانین علمی واجد آن هستند و قضایای تصادفی فاقد آن میباشند؟»، سؤالی است کاملاً متافیزیکی که پوزیتیویستهای منطقی امید داشتند آن را از تحلیلها و توضیحاتشان به دور اندازند. ضرورت قانونی قرار است همان چیزی باشد که علتها را به معلول مرتبط میکند. یکی از جذّابیتهای دیدگاه کیتچر در دفاعش از تبیین(به عنوان اتحاد تحت اصول علمی، که احتیاجی به قوانین، به طوری که سنتاً از آن درک شده، ندارد) این است که ما را قادر میسازد از این سؤالات فلسفی سخت، اجتناب کنیم.
_نظریههای علمی و تحول مفهومی
عنوان بخش سوم این کتاب «نظریه های علمی و تحول مفهومی» است. در این بخش سه مقاله زیر ارائه گردیده است:
1. قوانین تجربی و نظریهها، اثر ارنست نیگل(1)؛
2. تبیین، تحویل و تجربهگرایی، اثر پاول فایرابند(2)؛
3. نظریهها، نظریهپردازان و تحول نظریه، اثر فلیپ کیتچر(3).
در مقدمهای که گردآورندگان این مجموعه بر این بخش آوردهاند، چنین آمده است:
آنچه نظریهای را از دیگر نظریهها ممتاز مینماید، فرا رفتن آن در تبیین پدیدههای خاص است. وقتی پدیدههای خاصی با یک تعمیمدهی تجربی در قالب قانونی تجربی تبیین میشوند، نظریه سعی میکند تا دلیل این تعمیمدهی را روشن سازد و استثناهای آن(شرایطی که تحت آن شرایط تعمیمدهی قابل انجام نیست) را نیز مشخص نماید. از سوی دیگر، زمانی که تعداد زیادی قانون تجربی در حوزهای خاص از فعالیت علمی وجود داشته باشد، ممکن است نظریهای پدیدار شود که ما را در یکپارچه کردن این قوانین توانا سازد. به طور خلاصه، نظریهها با فرا رفتن از گزارش نظمهای مشاهده شده در طبیعت و قوانین تجربی حاکم بر پدیدههای طبیعی، آنها را یکپارچه کرده و به یافتن فرایندهایی در سطوح بنیادیتر میپردازند تا بر اساس آنها پدیدههای طبیعی را، آن چنان که مشاهده میکنیم، توجیه کنند.
حال این سؤال مطرح خواهد شد که چگونه بخشهای مختلف یک نظریه با یکدیگر همکاری میکنند تا گسترهای از پدیدههای متفاوت را تبیین کنند؟ ارنست نیگل در مقالهی «قوانین تجربی و نظریهها» پاسخی به این سؤال میدهد که به سنّتی در علم و فلسفه، از زمان اقلیدس مربوط میشود. در واقع این دیدگاه بر اساس هندسهی اقلیدسی ارائه شده است. اقلیدس (هم چنان که بیشتر ریاضیدانان و دانشمندان پیش از قرن بیستم میپنداشتند) هندسه را علم فضا و اصول هندسی خود را نظریهای دربارهی روابط میان نقاط، خطوط و سطوح در فضا میدانست.
_نظریهی اقلیدس، یک دستگاه اصل موضوعی است؛ یعنی شامل مجموعهی کوچکی از فرضیات یا اصول موضوعه(گزارههای اثبات نشدهای که صادق بودن آنها در دستگاه اصل موضوعی، مفروض یا بدیهی قلمداد میشود) و تعداد کثیری از قضایا میباشد که به روش قیاسی از آن اصول موضوعه استنتاج شدهاند. علاوه بر این اصول موضوعه و قضایای هندسی، تعاریف چندی هم در این دستگاه مورد نیاز میباشد، مواردی از قبیل: تعریف خط مستقیم(که امروزه به طور معمول کوتاهترین فاصلهی میان دو نقطه میباشد)، تعریف دایره(مکان هندسی نقاطی که فاصلهی آنها از یک نقطهی معلوم یکسان است) و... البته اصطلاحاتی هم در دستگاه اصل موضوعی وجود دارد(برای مثال نقطه، فاصله و...) که تعریف نمیشوند؛ چرا که اگر قرار بود هر اصطلاحی در نظریه تعریف شود، کار به تسلسل میانجامید و به تعداد بیپایانی از تعاریف نیاز میشد. از این رو، در این دستگاه اصل موضوعی، بعضی از اصطلاحات به ناچار اصطلاحاتی تعریف ناشده یا اولیه به حساب میآیند.
شاید دور از ذهن باشد که گزارهای که در دستگاهی خاصّ، یکی از اصول موضوعه است، بتواند در دستگاه دیگری یک قضیه باشد و از فرضیّات یا اصول موضوعهی آن دستگاه استنتاج شود. در واقع، یک مجموعه از گزارههای مرتبط، از لحاظ منطقی میتوانند در بیش از یک دستگاه اصل موضوعی سازماندهی شوند و گزارههای مشابه ممکن است در یک دستگاه، اصل موضوع و در دستگاهی دیگر، قضیه باشند و با بررسیهای صرف منطقی نیز نمیتوان از میان چنین دستگاههای اصل موضوعهی هم ارز، یکی را به عنوان دستگاه برتر انتخاب کرد. در مورد پنج اصل موضوعهی هندسهی اقلیدسی، این انتخاب بر اساس اصل «سادهترین گزارهها» انجام گرفته است تا بر اساس آن بتوان قضایایی با درجهی اهمیت بیشتر و ظاهری پیچیدهتر را استنتاج نمود. به بیان دیگر اصول موضوعهی هندسهی اقلیدسی همواره به عنوان گزارههایی بدیهی و صادق در نظر گرفته شدهاند و این امر بسط و گسترش هندسهی اقلیدسی را از آن اصول، آسان کرده است. ولی باید در نظر داشت که بیان این که گزارهای خاصّ، یک اصل موضوعه است، آن گزاره را الزاما صادق نمیکند، بلکه تنها و به طور ساده، نقش آن گزاره را در دستگاه استنتاجی مشخص مینماید.
_با ملاحظهی آراء نیگل، اگر بخواهیم ساختار یک نظریهی علمی را بر اساس دستگاه اصل موضوعی توضیح دهیم، باید بگوییم که ما با دو دسته گزاره رو به رو هستیم. یکی قوانین تجربی که از طرفی تعمیم مشاهدات ما به حساب میآیند و از طرف دیگر از قوانین نظری قابل استنتاج هستند و دیگری قوانین نظری که اغلب با بهرهگیری از اصطلاحاتی بیان میشوند که ناظر به پدیدههای مشاهدتی نیستند و بر آن اساس، نامگذاری و توصیف نمیشوند. این ادعاهای نظری مستلزم به کارگیری هویّتهای غیر مشاهدتیاند که زیربنای فرآیندهای طبیعی را توصیف و تبیین میکنند. به بیان دیگر، تمایز میان قوانین نظری و قوانین تجربی، همان تمایز میان واژگان نظری(که در قوانین نظری به کار گرفته میشوند) و واژگان مشاهدتی (که در قوانین تجربی از آنها استفاده میشود) میباشد. تمایز واژگان مشاهدتی و نظری، مسئلهی عمیق فلسفی است که در بخش سوم کتاب، مقالاتی دربارهی آن ارائه شده است.
امّا مسئلهای که در زمینهی به کارگیری قوانین و مفاهیم نظری در تبیین علمی پدیدهها با آن رو به رو هستیم، آن است که ما نمیتوانیم به طور مستقیم به ماهیّت هویّات نظری و خصوصیات دقیق آنها علم پیدا کنیم، در حالی که قوانین نظری با ارجاع به چنان هویّاتی بیان میشوند. به عبارت دیگر مسئله این است که قوانین تجربی یا عملکرد فنّی دستورالعملهای پیچیدهای که برای ما شناخته شدهاند را نمیتوان بدون بهرهگیری از این هویّات(برای مثال مولکولها، اتمها و ذرات زیر اتمی) تبیین کرد، حال آن که بر اساس دیدگاه تجربهگرایی در علم(یعنی معرفت شناسی رسمی حاکم بر عصر ما) نمیتوان هیچ معرفتی نسبت به این اشیاء و خصوصیات آنها داشت. حال این سؤال مطرح خواهد شد که چگونه در علم به قوانین و گزارههایی معرفت پیدا میکنیم که نیازمند استیفای مفاهیم و آشنایی با هویاتی هستند که علیالاصول(مطابق با مبانی تجربهگرایی) معرفت ناپذیرند؟
نیگل به این مسئله حساس گردید و تلاش کرد تا این مسئله را با پذیرش این که «نظریهها، تعاریف روشنی از اصطلاحات تخصصی به کار گرفته شده در خود را فراهم میآورند»، حل کند. «اصول رابط» یا «قوانین تناظر»(اصول و قوانینی که در یک نظریه، اصطلاحات و امور نظری را به اصطلاحات و امور مشاهدتی پیوند میدهند) این نکته را بیان میکنند که یک «تعبیر جزئی» از اصطلاحات نظری، ما را قادر میسازد تا قوانین نظری را در معرض آزمون قرار دهیم؛ چرا که اصطلاحات مشاهدتی نسبت به اصطلاحات نظری در آزمایش، به تصویری مرتبط میشوند که ادعا میکند میتواند به لحاظ تجربی مورد آزمون قرار گیرد. موضوع آزمون و تأیید نظریههای علمی، موضوع پیچیدهای است که به تفصیل در بخش پنجم کتاب مورد بحث قرار میگیرد.
تحلیل ساختار نظریههای علمی با بهرهگیری از ساختار نظریههای اصل موضوعی، از مزیّت دیگری نیز برخوردار است و آن این که تصویری از چگونگی پیشرفت علم در هر زمان فراهم میآورد. مطابق این تحلیل، نظریههای جدیدتر، گستردهتر، عمیقتر یا بنیادیتر در فرایند پیشرفت علمی، به تبیین پدیدههای جدید توفیق یافته و جایگزین نظریههای محدودتر و کمعمقترِ پیشین میشوند. در این دیدگاه نشان داده میشود که اصول موضوعه یا قوانین نظریِ نظریههای پیشین، میتوانند به منزلهی قضایایی از اصول موضوعه یا قوانین نظریِ نظریههای جدید استنتاج شوند و به بیان دیگر توسط نظریهها و قوانین تجربی جدید تبیین گردند. چنین ارتباطی میان نظریههای سابق و جدید به «تحویل»ِ نظریههای محدودتر، به نظریههای گستردهتر و عمیقتر برمیگردد. در این میان، توجه به سیر تحوّل نظریههای علمی(برای مثال در علم فیزیک، از فیزیک گالیله و کپلر تا مکانیک نیوتنی و سپس نظریههای نسبیّت خاص و عامّ اینشتین) مورد تأمل قرار میگیرد. اگر تفکر بنیادیِ تحویلگرایی صحیح باشد، آنگاه بیان دقیقی از دیدگاه انباشتیِ معرفت علمی، که حاصل توالی نظریههای علمی و تقرّب آنها به حقیقت است، ارائه میگردد.
مقالهی «تبیین، تحویل و تجربهگرایی»ِ فایرابند، چگونگی رویکرد اصل موضوعی، تمایز میان قوانین نظری و قوانین تجربی و تصویر تحویلگرایانهی رشد علمی را مورد بحث قرار میدهد و سپس به پرسشی در ارتباط میان نظریههای علمی و تاریخ رشد علم میپردازد. نکتهی انتقادی که فایرابند در این مقاله عنوان میکند، آن است که آیا میتوان وجه مشترکی میان نظریههای علمی رقیب یافت و بر اساس آن، آنها را با هم مقایسه کرد؟ اهمیّت اساسی این سؤال در بخش ششم این مجموعه روشنتر میشود. این موضوع همچنین مسائل عمیقی را در فلسفهی زبان آشکار میکند. مقالهی «نظریهها، نظریهپردازان و تحوّل نظری» نوشتهی فیلیپ کیتچر، موضوعات محوری درگیر در تحوّل مفهومی را روشن میکند و استدلال مینماید که ممکن است بعضی از مسائل مورد اشاره توسط فایرابند، اغراقآمیز باشد. این مقاله به ویژه پس از مطالعهی مقالات گزینش شده برای بخش ششم کتاب، جای بحث و بررسی مجدد را پیدا خواهد کرد.
واقعگرایی علمی
بخش چهارم این مجموعه، گردآوری مقالاتی است در ارتباط با «واقعگرایی علمی» که در آن چهار مقاله به شرح زیر ارائه شده است:
1. «مواضع شناختی نظریهها، ارنست نیگل(1)؛
2. «ردّیهای بر واقعگرایی همگرا»، لاری لائودن(2)؛
3. «واقعگرایی علمی در برابر تجربهگرایی سازنده، گفت و گویی با گریگتینگ(3)؛
4. «موردی برای واقعگرایی علمی»، ارنان مکمولین(4).
در مقدمهی این بخش آمده است: بعضی فلاسفه و بسیاری از دانشمندان بر این عقیدهاند که اگر چه ما قادر نیستیم الکترونها، ژنها و ستارههای نوترونی و خصوصیات آنها را ببینیم، بشنویم، بچشیم، ببوییم یا لمس کنیم، اما دلایل خوبی برای اعتقاد به وجود آنها داریم. به اعتقاد آنها، نظریههای علمی به ما میگویند که این هویّات وجود دارند. به بیان دیگر، نظریههای علمی قدرت تبیین و پیشبینی دارند و اگر یک نظریه دربارهی طبیعت به مقدار زیادی تأیید شده باشد و در آن قوانینی را دربارهی مولکولها، اتمها، لیپتونها، بوسونها و کوارکها به کار گرفته باشد، در این صورت این هویّات به طور قطع وجود دارند. اگر نظریههای به خوبی تأیید شده، از تکانهی زاویهای، اسپین یا نیروهای واندروالس پشتیبانی کنند، پس مسلما این خصوصیات وجود دارند. در این دیدگاه نظریههای علمی باید کلمه به کلمه تفسیر شوند، نه این که ادعا کنیم معنای آنها به طور کامل بر اساس مشاهده به دست آمده است، بلکه از آن جهت که دربارهی اشیاء و خصوصیات آنها مطالبی را به ما میگویند. نکته مهم در این جا آن است که معنای این اشیاء و خصوصیات آنها کمتر از معنای اصطلاحاتی که به اشیاء قابل مشاهده ارجاع میشود، مسئلهساز نیستند.
حل مسئلهی واژگان نظریِ نظریههای علمی، به وسیلهی دیدگاهی که به طور گسترده با عنوان واقعگرایی علمی شناخته شده است، اجزای نظریِ نظریههای علمی را مربوط و وابسته به واقعیت میداند، نه صرفا ابزاری برای شکل دادن و تنظیم کردن مشاهدات. واقعگرایان علمی با یک حقیقت آشکار دربارهی علم(یعنی توانایی پیشبینی زیاد و پیشرفت مداوم) آغاز میکنند. حقیقت آن است که در طول زمان، نظریههای علمی هم از لحاظ درجه و هم از حیث وضوح در پیشبینیهایشان پیشرفت کردهاند. به بیان دیگر، امروزه ما نه تنها به واسطهی نظریههای علمی میتوانیم وقایع بیشتر و متفاوتتری را پیشبینی کنیم، بلکه در طول زمان این قدرت را به دست آوردهایم که وضوح پیشبینیهایمان را ارتقاء بخشیم. یک چنین موفقیّتی که «موفقیّت ابزاری علم» نامیده میشود، نیازمند تبیین است، یا دستکم واقعگرایان بر نیازمندی آن به تبیین پافشاری میکنند. حال سؤال این است که این امر چگونه میتواند تبیین شود؟ به بیان دیگر سؤال این است که بهترین تبیین برای این واقعیت که «علم در مقام پیشبینی خوب عمل میکند» چیست؟ جواب مورد نظر واقعگرایان به این سؤال این است که اگر نظریههای علمی در مقام پیشبینی به این خوبی کار میکنند، به این دلیل است که صادق(یا تقریبا صادق)اند؛ چرا که اگر مدعی شویم پیشبینیهای موفّق نظریههای علمی و کاربردهای تکنیکی آن، معلول حدسهای تصادفیِ صرف باشند و نظریههای علمی تنها از روی تصادف کار کنند، وجود معجزهای را در نسبتهای میان امور عالم پذیرفتهایم.
جذّابیتی که آشتی دادن واقعگرایی با تجربهگرایی برای دانشمندان داشته است و مشکلاتی که بر سر این راه به وجود آمد، واقعگرایی را به موضوعی جنجالی در فلسفهی علم مبدّل ساخت. مقالهی نیگل با عنوان «مواضع شناختی نظریهها» بحثهای جایگزینی را در ارتباط با واقعگرایی و مخالف سنتی آن(یعنی ابزارگرایی)، از سال 1960 به بعد مرور میکند. ابزارگرایی به دیدگاهی گفته میشود که نظریههای علمی را ابزارهایی مفید میداند که دانشمندان از آنها برای نظم بخشیدن به تجربههایشان استفاده
_میکنند و ادعایی در مورد صادق یا کاذب بودن آنها نمیکند. سابقهی این دیدگاه به برکلی(فیلسوف تجربهگرای انگلیسی قرن هجدهم) برمیگردد و همچنین به هیأت کلیسایی که تلاش میکردند، ادعاهای بدعتآمیز گالیله را دربارهی حرکت زمین به دور خورشید، با نوشتههای کتاب مقدس و عقاید پاپ وفق دهند. براساس بعضی از روایات تاریخی، کلیساییان تحصیل کرده، تصدیق کرده بودند که فرضیهی خورشید مرکزی، دست کم به اندازهی نظریهی بطلمیوسی(نظریهای که براساس آن خورشید و سیّارات دیگر به دور زمین گردش میکنند)، در پیشبینی حرکت ستارهها و سیّارات تواناست. آنها حتی قبول کرده بودند که شاید سادهتر آن باشد که در محاسبات مربوط به موقعیت اجرام آسمانی از نظریهی خورشید مرکزی استفاده شود، اما حرکت زمین که در نظریهی خورشید مرکزی ادعا میشد، از لحاظ مشاهدتی غیرقابل کشف بود. به بیان دیگر نظریهی گالیله مستلزم آن بود که ما نسبت به مشاهدات خود بیتوجه باشیم یا این که بکوشیم تا مشاهدات خود را با پیچیدگیهای خاصّی تفسیر کنیم. بنابراین کلیساییان گالیله را راضی کردند تا از نظریهی اصلاحشدهای که مدعی است «فرضیهی خورشید مرکزی الزاما صادق نیست، بلکه تنها به عنوان یک ابزار مفید که انتظارات ستارهشناسی را برآورده میسازد و از نظریهی سنتی مفیدتر، مناسبتر و مؤثرتر است» حمایت کند. در آن زمان گالیله از گفتن آنچه که فکر میکرد درست است، اجتناب کرد و دوستانش از او قول گرفتند که از خشم مأموران تفتیش عقاید مذهبی فرار کند. به تعبیر دقیقتر هر چند گالیله در ابتدا از پذیرش رأی کلیسا سرباز زد، ولی در نهایت دیدگاهش را به دیدگاهی ابزارگرا از نظریهی خورشید مرکزی تقلیل داد. بعدها، فلاسفهی ابزارگرا و تاریخنویسان علم متذکر شدند که دیدگاه کلیسا در زمینهی مورد بحث، از دیدگاه گالیله قابل قبولتر بود. برکلی نیز هر چند در این موردِ به خصوص نظری نداده است، اما بحثهای تجربی او در ضدیّت با قابل درک بودن واقعگرایی(و تعبیرات واقعگرایانهای که از قسمتهایی از نظریهی نیوتون میشد) ابزارگرایی را بیش از پیش مطرح کرد. برکلی اصرار داشت که کارکرد نظریهپردازی علمی، تبیین پدیدهها نیست؛ بلکه به طور ساده، سازماندهی تجربیاتمان از طریق ساختارهای مناسب نظری است. در این دیدگاه اصطلاحات و واژگان نظریِ نظریهها علائمی برای ارجاع به امور مشاهدهشدنی نیستند، آنها بیشتر
________________________ابزار و سمبلهای تعبیر نشدهیِ بدون معنایِ کلمه به کلمه هستند و هدف علم بهبود بخشیِ مداوم به اعتبار این ابزارها، بدون نگرانی از این واقعیت است که آیا این ابزارها با واقعیت منطبق هستند یا نه.
نیگل سعی دارد در مقالهی خود به نوعی واقعگرایی و ابزارگرایی را با هم جمع نماید و در نهایت به این نتیجه میرسد که نزاع دربارهی چگونگی تفسیر نظریههای علمی، بیشتر یک نزاع فلسفی و کلامی است. از زمان نیگل به این سو، جدال میان واقعگرایی و ابزارگرایی اهمیت بیشتری پیدا کرده است، چرا که واقعگرایی به عنوان سدّی قوی در برابر دیدگاه جامعهشناسان و مورّخان علم نسبت به عینیّت علم قلمداد شده است.
در مقالهی «ردّیّهای بر واقعگراییِ همگرا»، لاری لائودن با وجود عدم تعلّق خاطر به ذهنیّتگرایی (یا ابزارگرایی در موضوع مورد بحث)، یک چالش قوی در مورد ادعای واقعگرایان به وجود آورده است. به اعتقاد او واقعگرایان بر این باورند که:
1. تاریخ علم تاریخ همگرایی حقیقت یا تقریب موفقیتآمیز نظریههای علمی به حقیقت است.
2. تنها واقعگرایی میتواند این همگرایی و تقرّب به حقیقت را تبیین نماید.
لائودن در این مقاله نشان میدهد، برای اینکه بتوانیم این دو ادعا را بفهمیم(چه رسد به این که بخواهیم آنها را اثبات کنیم)، لازم است چند مسئلهی اساسی در فلسفهی منطق و فلسفهی زبان به طور کامل حل شود. وی بر این باور است که تاریخ علم به ما میگوید که خیلی از نظریههای علمی موفق، امروزه به طور کامل رد شدهاند. نظریههای علمی قبل از کپلر و همین طور نظریههای علمی زمان او، در زمان خودشان، نظریههای موفق علمی شمرده میشدند، ولی آن نظریات نه تنها نیازمند اصلاح بودهاند، بلکه اگر علوم اخیر و نظریههای علمی عصر حاضر راهنمای عمل ما باشد، باید بگوییم که آن نظریات علمی در ادعاهایشان دربارهی آنچه وجود دارد و خصوصیتهایی که به آن موجودات یا خواص نسبت میدادند و پیشبینیهایی که بر اساس آن نظریات انجام میشد، به کلّی در اشتباه بودهاند. یک مثال تاریخی در این زمینه، نظریهی فلوژیستون در قرن هجدهم است که میتوانست شواهد تجربی در مورد احتراق را تبیین نماید و پیشبینیهای موفّقی در این زمینه داشته باشد، امّا امروزه ماهیت و مدل تبیینی نظریهی فلوژیستون با تمسخر نقل میشود. مثال دیگر مربوط به نظریهی کلاسیک نور است که نور را به مثابهی موج معرفی میکرد. این نظریهی علمی به وجود آمد تا توصیفی از برخی پدیدههای نوری داشته باشد و ضمن ارائهی تبیینی در مورد آن پدیدهها، قدرت پیشبینی ما را هم در مورد نور ارتقا بخشد. این نظریه ادعا میکرد که نور از میان یک سیّال ویژه به نام اِتِر عبور میکند. بدون این سیّال که بستر حرکت نور را فراهم میآورد، نور به پدیدهای اسرارآمیز تبدیل میشد. امّا فیزیک جدید آشکار کرده است که علیرغم توفیقاتی که نظریهی کلاسیک موجی نور در زمینهی تبیین و پیشبینی پدیدههای نوری داشت، اتر وجود ندارد و این مطلب واقعیّت نداشتن نظریهی کلاسیک در مورد نور را اثبات کرد. حال با بهرهگیری از یک «استقرای بدبینانه» میتوان از ابطالِ نظریههای موفق گذشته، به این نتیجه رسید که بیاحتیاطی است، باور داشته باشیم که «بهترین برآورد» از نظریههای علمیِ موفق امروز، از سرنوشت مشابهی که نظریههای گذشته دچار آن شدهاند(ابطال) مصون خواهند بود و به بیان دیگر علم همواره جایزالخطا و ابطالپذیر است. دیگر اینکه میتوان با بررسی تاریخ علم و تاریخ تحولات مفاهیم و نظریههای علمی، انتظار داشت که همان طور که با گذشت زمان نظریههای علمی در تبیین، پیشبینی و کاربردهای فنّی قدرتمند میشوند، در عناصر، اصطلاحات و واژگان این نظریهها نیز تفاوتهای معناییِ زیادی پیدا شود، به طوری که پایههای هر استدالی را جهت تفسیر ادعاهای واقعگرایی علمی نابود سازد.
در این میان ونفراسن کوشید تا تقابل واقعگرایی و ابزارگرایی را با ارائهی دیدگاهی جدید تحت عنوان «تجربهگرایی سازنده» به نتیجه برساند. این دیدگاه پیشنهاد میکند که همانند واقعگرایان ادعاهای نظریههای علمی، به صورت کلمه به کلمه و به مثابهی ادعایی دربارهی واقعیت تفسیر شوند و نه به طور مجازی به عنوان ابزاری برای سازماندهی تجربیات خود، اما همانند ابزارگرایان، اهداف علم را به پیشبینیهای موفق نظریه و به تعبیر ونفراسن به «کفایت تجربی» محدود کنیم. همچنین میتوانیم قائل به معنای لفظی برای ادعاهای نظری علم باشیم، بدون این که هیچگونه عملکرد غیر علمی در حقیقت آنها انجام داده باشیم. اما نکتهای که در این زمینه باقی میماند، آن است که تعیین مرز بین هویات قابل مشاهده و غیر قابل مشاهده، نقش مهمی را در این ارتباط ایفا میکند؛ ولی این مرز را چگونه و کجا میتوان رسم کرد؟ و نکتهی دیگر این که روشها و فنون مشاهده و تجربه دائما در حال بهبود هستند. بنابراین آنچه که دیروز غیر قابل مشاهده بود، امروز قابل مشاهده است و آنچه امروز غیر قابل مشاهده است، ممکن است فردا قابل مشاهده شود.
مقالهی گری گتینگ تحت عنوان «واقعگرایی در برابر تجربهگرایی سازنده» سعی دارد، قدرت و ضعف دیدگاه مورد نظر ونفراسن را در قالب گفتوگویی روشن کند. در مقالهی «موردی برای واقعگرایی علمی»، ارنان مکمولین میکوشد، ضمن در نظر داشتن مشکلات تاریخی و فلسفی بحث واقعگرایی علمی، دفاعی از آن ارائه کند. در پایان، نویسندگان این درآمد خوانندگان را دعوت کردهاند تا به دقت دربارهی بعضی از نکاتی که مکمولین میخواهد از تحلیل خود نتیجه بگیرد، تأمل نمایند. مواردی از جمله:
1. تفاوتهای «واقعگرایی» و «ضدواقعگرایی» خیلی زیاد است و باید تمامی آنها را به دقت تشخیص داد.
2. استقرای بدبینانهی لائودن ممکن است، براساس یک تعبیر سطحی از شواهد تاریخیِ علم به دست آمده باشد و چنانچه تاریخ علم و تاریخ تحولات علمی به طور صحیح خوانده شود، بیشتر آنها با واقعگرایی سازگار افتند.
3. واقعگرایی علمی، یک ادعای عمومی تحت این مضمون که «هر نظریهی علمی که توفیقات تجربی کسب کرده باشد، باید به عنوان حکایتی واقعی دربارهی جهان تلقی شود» نیست، بلکه بیشتر به عنوان یک ادعای محتاطانه است که میگوید، موفقیّتهای تجربی یک نظریهی علمی، در یک مدت زمان قابل توجه، دلیل قدرتمندی را برای باور به وجود هویات نظری به کار گرفته شده در نظریه فراهم میآورد؛ مخصوصا وقتی «کفایت تجربی» به وسیلهی فرایند شایع در «تبیین ساختاری» همراه شده باشد.
آزمون و تأیید نظریهها
بخش پنجم این کتاب به موضوع آزمون و تأیید نظریهها اختصاص داده شده است. در این بخش مقالات زیر مورد بحث قرار گرفته است:
1. «دربارهی استقراء»، برتراند راسل(1)؛
2. «علم: حدسها و ابطالها»، کارل پوپر(2)؛
3. «داروینگرایی به منزلهی یک برنامهی تحقیقاتی متافیزیکی»، کارل پوپر(3)؛
4. «تنگناهای نظریه»، چارلز داروین(4)؛
5. «پارادوکس سابی(سبز آبی)»، پیتر آشنستاین(5)؛
6. «دیدن و دیدن به مثابهی»، ان. راسل هانسون(6)؛
7. «دو جزم تجربهگرایی»، دبلیو. و. کواین(7)؛
8. «معادلهی تجربی و عدم قطعیّت»، لاری لائودن و ژارت لیپلین(8)؛
9. «قضیهی بیز و تاریخ علم»، وزلی سالمون(9).
گردآورندگان مقالات مذکور این بخش را چنین آغاز کردهاند: فرض کنید مشاجرهی بین واقعگرایی و ابزارگرایی قابل حل باشد. آنچه در این میان باقی میماند، آن است که چگونه مشاهدات و مجموعهای از دادهها، ما را قادر میسازند تا از میان نظریههای علمی رقیب، یکی را انتخاب کنیم؟ اهمیّت این سؤال از روست که از یک طرف چنین انتخابهایی در طول قرنهای متمادی در عرصهی علم انجام شده و از طرف دیگر، هیچ کس به طور دقیق توضیح نداده است که چگونه این انتخاب صورت پذیرفته است و به همین دلیل در طول زمان، درگیریها برای توضیح این که چگونه شواهد تجربی، منجر به انتخاب نظریهای از میان نظریههای رقیب میگردد، رو به فزونی گذارده است.
این مسئله دست کم از قرن هجدهم(وقتی که هیوم برای اولین بار مشکل استقراء را مطرح کرد) پدید آمد. استدلال هیوم اغلب به این صورت بازسازی میشود که دو و تنها دو راه برای توجیه یک نتیجه وجود دارد: یکی به وسیلهی استدلال قیاسی(که در آن نتیجه به صورت منطقی از مقدمات به دست میآید) و دیگری به وسیلهی استدلال استقرایی(که در آن مقدمات از نتیجه حمایت میکند، ولی آن را تضمین نمینماید). یک استدلال قیاسی به این صورت تشریح شده است که مقدمات آن، حاوی نتیجه هستند؛ در حالی که استدلال استقرائی اغلب به عنوان حرکتی از جزء به کل معرفی شده است؛ برای مثال، این که مشاهدهی صد قوی سفید این نتیجه را میدهد که همهی قوها سفید هستند. حال اگر از ما خواسته شود تا توجیهی دربارهی این ادعا که استدلالهای استقرایی(استدلال از جزء به کل یا از گذشته به آینده) استدلالهای مناسبی هستند ارائه کنیم، ما میتوانیم این کار را با استفاده از یک استدلال قیاسی یا یک استدلال استقرایی انجام دهیم. مشکلی که با هر استدلال قیاسی برای رسیدن به این نتیجه داریم، این است که دست کم در یکی از مقدمات استدلال قیاسی باید اعتبار استدلال استقرایی فرض شود. به عنوان مثال به استدلال قیاسی زیر توجه کنید:
1. اگر یک تجربه در گذشته معتبر بوده باشد، در آینده نیز معتبر خواهد بود.
2. در گذشته استدلالهای استقرایی معتبر بودهاند.
در نتیجه:
3. استدلالهای استقرایی در آینده نیز معتبر خواهند بود.
این استدلال قیاسی از لحاظ صورت منطقی معتبر است، اما مقدمهی اول آن نیازمند توجیه میباشد و تنها توجیه رضایتبخش برای این مقدمه، اعتبار داشتن استقراء است و این (اعتبار استقراء) دقیقا همان چیزی است که قرار است این استدلال آن را توجیه کند. بنابراین هر استدلال قیاسی برای اعتبار بخشیدن به استقراء، دست کم یک مقدمهی مسئلهساز و مشکلدار (از حیث اعتبار) به مقدمات دیگر اضافه خواهد کرد. بر این اساس فقط استفاده از روش استدلال استقرایی برای توجیه استقراء باقی میماند، اما واضح است که هیچ استدلال استقرایی نمیتواند از معتبر بودن استقراء حمایت کند و آن را توجیه نماید. استفاده از یک استدلال استقرایی برای اعتبار بخشی به استقراء، مثل این میماند که زیر برگهای را که در آن قول دادهاید وامی را برمیگردانید، بنویسید که شما همیشه به قولتان عمل میکنید. اگر اعتبار شما به عنوان کسی که همیشه به قول خود عمل میکند، در صورت مسئله وجود داشته باشد، مطرح ساختن قول دوم برای اطمینان بخشیدن به قول اولی بیمورد است. خلاصه آن که استدلال برای اعتبار بخشی به استقراء با بهرهگیری از استدلال استقرایی به یک دور باطل منطقی منتهی میشود.
استدلال هیوم در طول 250 سال به عنوان استدلالی برای شکاکیّت دربارهی علوم تجربی به کار رفته است؛ چرا که به عقیدهی او همهی قوانین تجربی و تمام پیشبینیهای علمی دربارهی وقایع آینده، مبتنی بر روش استقرایی است و تا زمانی که توجیه قابل اعتمادی برای استقراء ارائه نگردد، آن قوانین و پیشبینیها از حیث معرفتی غیر مجاز و نامعتبر شمرده میشوند. البته رفتار خود هیوم در این زمینه کاملاً متفاوت با این ادعاست. او اشاره میکند که به عنوان شخصی که در دنیا نقش ایفا میکند، به عقلانی بودن نتایج استقرایی رضایت داده است. او معتقد است که ما هنوز نتوانستهایم توجیه مناسبی برای اعتبار بخشیدن به استقراء پیدا کنیم، اما این حرف دلیل نمیشود بر این که هیچ توجیهی برای آن وجود ندارد.
به هر روی، در غیبت یک جواب قاطع به مسئلهی استقراء، فلاسفه و دانشمندان علمی بودن فرضیات را(اگر چه نه کاملاً با اثبات پذیری)، بلکه با آزمون پذیری تجربی نگاه میدارند. به بیان دیگر، شاید ما نتوانیم شاهدی بر این که دانشمندان چگونه فرضیاتشان را به وجود میآورند پیدا کنیم، امّا آنچه برای ما واضح است؛ این است که تنها دادههای مشاهدتی و شواهد تجربی میتوانند این مهم(علمی بودن فرضیات) را تضمین کنند و تنها آزمایش تجربی است که فرضیه را(خواه آن را بپذیریم یا رد کنیم) علمی میسازند. در میان دانشمندان، «آزمون پذیری تجربی»، بعد از بحثی که توسط کارل پوپر مطرح شد، به صورت «ابطال پذیری» تغییر شکل پیدا کرد. بحث پوپر آن بود که قوانین و نظریهها، ادعاهایی را دربارهی تعداد نامحدودی از اشیاء و وقایع مطرح میسازند و بر این اساس، این قوانین هیچگاه به وسیلهی تعداد محدودی از مشاهدات قابل اثبات نخواهند بود، امّا همین قوانین و نظریهها به وسیله حتی یک شاهد نقض میتوانند ابطال شوند. به علاوه توانایی یا رضایتمندی از یک نظریه، بر حسب این که آن نظریه پیشبینیهای متهوّرانهای داشته باشد تا بتواند بهتر و بیشتر در معرض ابطال قرار گیرد، میتواند به عنوان معیاری برای تمییز نظریههای علمی از مدعیات شبهعلمی و خرافات، مورد استفاده قرار گیرد. به این دلیل پوپر ادعا میکند که علم فرایند حدسها و ابطالهاست و یک فرضیه در صورتی علمی است که ابطالپذیر باشد. پوپر این بحث را تا جایی پیش میبرد که ادعا میکند، نظریهی انتخاب طبیعیِ چارلز داروین، ابطالپذیر نبوده و درنتیجه این نظریه یک نظریهی علمی نیست. جالب اینجاست که داروین در مقالهی «تنگناهای نظریه» به روشنی اهمیت بیپناه بودن نظریهاش(در صورتی که این نظریه محتوای تبیینیِ واقعی داشته باشد) را در برابر ابطال متذکّر میشود.
هر چند مشکلات فلسفی آزمون نظریهها خیلی پایهای هستند، اما مشکل دیگری هم در برابر ما قرار دارد که حتی از آنچه مورد نظر هیوم بود نیز فراتر میرود. این مشکل که تحت عنوان «معمّای جدید استقراء» معروف است، اولین بار توسط نلسون گودمن طرح شد. وی در مقالهی خود عنوان میسازد که ما حتی درک درستی از آنچه به عنوان شاهدِ مؤیدِ یک نظریه شمرده میشود و به طور قطعی صادق یا کاذب قلمداد میگردد، نداریم. در حقیقت این اعتقاد تجربهگرایان که سطحی از مشاهده وجود دارد که مستقل از نظریه است و مبنایی خنثی برای آزمون نظریههای علمی به وجود میآورد، در قرن بیستم در برابر نقدها و چالشهای رو به ازدیادی قرار گرفته است. راسل هانسون یکی از اولین و قویترین مباحث را در این زمینه مطرح ساخته است. مقالهی «دیدن و دیدن به مثابهی» نه تنها زیربنایِ مفاهیمِ تجربیِ آزمون نظریهها را خراب کرد، بلکه از حمله به عینیتگرایی علمی نیز به گونهای اساسی حمایت کرد.
این بحث زمانی شدّت گرفت که فلاسفه متوجه شدند، ابطال فرضیههای علمی به اندازهی تأیید آنها پیچیده است، چرا که هیچ گزارهی قابل مشاهدهای از یک قانون عمومی تنها یا یک فرضیهی علمی صرف، استنتاج شدنی نیست. برای مثال از گزارهی «همهی قوها سفیدند» به تنهایی هیچگاه این نتیجه به دست نمیآید که «قوی سفیدی وجود دارد» یا این که «این قو سفید است». به بیان دیگر آزمون سادهترین فرضیات علمی نیز به گزارههای کمکی چندی نیاز دارد.
برای مثال به آزمون قانون تجربی گاز کامل توجه کنید. برای این که این قانون را در معرض آزمون قرار دهیم، باید دو مؤلفه از سه مؤلفهی موجود در این قانون(به طور مثال حجم گاز و حرارت آن) را اندازه گرفت و با استفاده از قانون تجربی گازها، مؤلفهی سوم (فشار گاز) را محاسبه کرد و بعد آن را با نتیجهی آزمایشگاهی به دست آمده برای فشار مقایسه نمود. اگر عدد به دست آمده از پیشبینی با عدد مشاهده شده از طریق تجربه یکی بود، این رویداد فرضیهی مورد نظر را پشتیبانی میکند و در غیر این صورت، فرضیه ابطال شده است. امّا در آزمون قانون تجربی گازها، ما احتیاج به اندازهگیری حجم گاز و حرارت داشتیم و اندازهگیری درجهی حرارت به یک دماسنج نیاز دارد و استفادهی از دماسنج ما را ملزم به قبول یک یا چند فرضیهی پیچیدهتر دربارهی چگونگی اندازهگیریِ درجهی حرارت به وسیله دماسنج میکند. برای مثال این قانون علمی که «اگر جیوهی درون مخزن شیشهای حرارت ببیند، به طور یکنواخت انبساط مییابد». به هر روی، جهت آزمون تجربی قوانین و نظریههای علمی ما به تعدادی گزارهی کمکی نیاز داریم. حال در آزمایش مورد بحث، اگر مقدار پیشبینی شده برای فشار، از مقدار مشاهده شدهی آن دور باشد، ممکن است که نقص از دماسنج باشد و یا فرضیهی ما دربارهی چگونگی انبساط جیوه در برابر تغییر دمای درون مخزن شیشهای اشتباه باشد. اما نشان دادن این که یک دماسنج ناقص است(به طور مثال به این دلیل که مخزن شیشهای آن شکسته است)، مستلزم فرضیه دیگری است، تحت این عنوان که «دماسنجهایی که مخزن شکسته دارند، دما را به دقّت اندازهگیری نمیکنند». در حال حاضر گزارههای کمکی چندی در آزمونهای علمی ایفای نقش میکنند که هیچ کدام از آنها به طور جدّی مورد مجادله و محل تردید نیستند، امّا منطقا این امکان وجود دارد که این گزارههای کمکی اشتباه باشند. به بیان دیگر هر فرضیهای براساس این پیش فرض آزموده میشود که گزارههای کمکی مورد استفاده صادق هستند. بر این اساس چنانچه پیشبینیهای یک قانون یا نظریه با تجربه همساز نبود، با انصراف از گزارههای کمکی و نسبت کذب دادن به آنها، میتوان قانون یا نظریه را از ابطال شدن محفوظ داشت. مثال کلاسیکیای که در این زمینه وجود دارد و نشان میدهد که تفسیر یک آزمون میتواند از طریق ابطال گزارههای کمکی انجام گیرد و نه ابطال نظریهی تحت آزمون، مربوط به پیشبینی موقعیّت سیارهی اورانوس در قرن نوزدهم میباشد. طبق پیشبینیهای انجام شده بر اساس قوانین فیزیک نیوتونی و موقعیّت به دست آمده برای سیارهی اورانوس از طریق تلسکوپ، نظریهی نیوتن باید ابطال میشد، اما ستارهشناسان به جای این که تقصیر این عدم تطابق پیشبینی با مشاهده را بر گردن قانون حرکت نیوتون بیندازند، به صدق گزارههای کمکی شک کردند و پیشبینی کردند که نیروی دیگری در آن سوی سیارههای شناخته شده بر سیاره اورانوس اعمال میشود و موقعیّت آن را دگرگون میسازد. آنها به وسیلهی محاسبهی این که چه مقدار نیروی جاذبه و در چه جهتی احتیاج است تا قوانین نیوتون با دادههای مبطل سازگار افتد، سیارهی نپتون را کشف کردند.
با توجه به این مقدمات، میتوان گفت که منطقا یک قانون علمی نه میتواند به طور کامل به وسیلهی مشاهدات موجود اثبات شود و نه به وسیلهی گروهی از مشاهدات محدود ابطال گردد. به تعبیر دیگر براساس نظر کواین در مقالهی «دو جزم تجربهگرایی» نظریههای علمی به تنهایی به محک آزمون تجربی گذاشته نمیشوند، بلکه این کلّ شبکهی باورهای ماست که در برابر شواهد تجربی در معرض آزمون قرار میگیرد ـ این ادعا اغلب تحت عنوان «تز دوئم ـ کواین» نامیده میشود. پیر دوئم(1861 ـ 1916) اولین کسی بود که این مطلب را در قرن بیستم بیان کرد. اگر علم با تجربه سروکار دارد، لازم است از چشمانداز عدم قطعیت(دیدگاهی که بیان میدارد مجموعهی دادههای مشاهدتی، منطقا قدرت انتخاب نظریهای را از بین نظریههای رقیب ندارد) با آن مواجه شویم. به بیان دیگر شواهد نقیض یک نظریه نمیتوانند به طور منطقی به آن بخش از نظریهها که نیازمند اصلاح هستند اشاره کنند و اغلب با انجام چند گونه تغییر میتوان شاهد نقیض را با شبکهی باورهای خود هماهنگ ساخت. حال سؤال این خواهد بود که از میان این شبکههای جدید باور، کدام یک را باید انتخاب کرد؟ اگر مشاهده به تنهایی نمیتواند در این زمینه تعیین کننده باشد، پس چند نظریه برای یک مجموعه از دادههای تجربی وجود خواهد داشت. این مسئله که به عنوان نسخهی جدید مسئلهی هیوم مشهور شده است به وسیلهی لائودن و لیپلین در مقالهی «معادلهی تجربی و عدم قطعیّت» رد شده است.
فلاسفه اکنون با توجه به برنامهی تجربهگرایی، تبیین عقلانیّت و عینیّتِ باورهای علمی را با یکدیگر همراه کردهاند و به عنوان بازتابی از رویدادی تجربی در سالهای اخیر، تعبیر رادیکال مشخصی را از نظریهی احتمالات، نه تنها به عنوان گزارشی توصیفی از آزمودن نظریه در چارچوب تاریخ علم، بلکه به منزلهی شاخصی دستوری تعریف مینمایند تا نشان دهند که چگونه نظریهها بایستی توسط مشاهدات آزموده شوند.
علم در متن: چالش تاریخی و جامعه شناسی
در آخرین بخش این مجموعه پنج مقالهی زیر ارائه گردیده است:
1. «ساختار انقلابهای علم»، دادلی شفر(1)؛
2. «عینیّت، داوری ارزشی و انتخاب نظریه»، تامس کوهن(2)؛
3. «برنامهای قوی در جامعهشناسی معرفت»، دیوید بلور(3)؛
4. «معرفتشناسی فمینیست: یک تفسیر و یک مخالفت»، الیزابت اندرسون(4)؛
5. «ابعاد اجتماعی علم»، ارنان مکمولین(5).
در مقدمهای که گردآورندگان این مجموعه بر این بخش آوردهاند آمده است: بحث اصلی این بخش آن است که اگر از یک مجموعه شواهد تجربی بتوان نظریههای متفاوتی را به وجود آورد، این سؤال پیش خواهد آمد که تا کنون چه چیزی موفقیّت نظریههای علمی (که تاریخ علم را رقم زدهاند) را ایجاب کرده است؟ از این مهمتر برای اهداف فلسفه، ما نیازمند توجیه این مطلب هستیم که چرا از میان نظریههای علمیای که هنوز به لحاظ مشاهدتی و تجربی به قدر کافی حمایت نشدهاند، آن دسته نظریههایی که از نظر معرفتشناختی عقلانی و مدلّل هستند، پذیرفته میشوند؟ واضح است که تجربهگرایی به تنهایی نمیتواند به این سؤال پاسخ دهد، چرا که تدابیرش برای توجیه، محدود به تجربه و مشاهده است.
تامس کوهن، فیلسوف و تاریخنگار برجستهی علم، از اولین کسانی است که تاریخ علم را برای یافتن عاملهای غیرمشاهدتیای که توضیح دهندهی چگونگی انتخاب نظریهها هستند، بررسی کرده و این نکته را مورد توجه قرار داده است که چگونه این عاملها، توجیه کنندهی فرایند انتخاب نظریهای از میان نظریههای رقیبِ به لحاظ تجربی هم ارز، هستند. کتاب کوهن با عنوان «ساختار انقلابهای علمی» در جست و جوی توصیف تحولات علمی و پاسخ دادن به این سؤال است که چگونه یک نظریه بر نظریهای دیگر غالب میشود؟ و به بیان دیگر این سؤال که چه توضیح و توجیهی برای جایگزینی یک نظریه بر نظریهی دیگر وجود دارد. تجربهگرایان منطقی و جانشینان آنها، معتقد بودند که یک نظریه از طریق تحویل، از آنچه در نظریهی پیشین درست است، محافظت میکند و بر نظریهی قدیم غالب میگردد و بر این اساس تاریخ علم را میتوان به عنوان تاریخ پیشرفت علم در نظر گرفت. خواننده ممکن است به خاطر آورد که این ادعا در مقالات فایرابند(بخش سوم) و لائودن(بخش چهارم) مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
تحقیق کوهن نیز با این ایدهی پوزیتیویستی درگیر است. کوهن به واسطهی ملاحظات روانشناختی، جامعهشناختی و همچنین تاریخی، دورنمای فلسفهی علم را تغییر داد و این ایده را به طور جدّیتری مطرح کرد که کاروان علم با حرکتی بیاختیار به دنبال کشف حقیقت یا انباشت درصد بیشتری از حقیقت، تحت رهبری یک آزمون تجربی شفاف نیست. نتیجهی شکبرانگیز تحقیقات کوهن این است که علم نیز به اندازهی موسیقی و نقاشی، پدیدهای خلاّق است و در گام برداشتن به سوی حقیقت جهان(به صورت کامل یا تقریبی)، بیشتر از فعالیتهای دیگر بشری (از حیث عینیّت) موفّق نیست. در این نگاه، تاریخ علم، تاریخ تحوّل است نه تاریخ پیشرفت. در معنایی که کوهن از آن دفاع میکند، از زمان ارسطو تا به حال به حقیقت اشیاء طبیعت نزدیکتر نشدهایم یا دست کم هیچ دلیل برای این ادعا نمیتوانیم ارائه کنیم. این نتیجهگیری تند، چالش بزرگی را در فلسفهی علم معاصر ایجاد کرده است.
دادلی شفر در مقالهی مروری بر کتاب «ساختار انقلابهای علمی» خلاصهای از این کتاب ارائه میکند و برخی از واکنشهای قوی فلاسفهی علم سنتی را نسبت به این دیدگاه مطرح میسازد. کوهن نیز در مقالهی «عینیت، داوری ارزشی و انتخاب نظریه» که ده سال بعد از کتاب «ساختار انقلابهای علمی» نوشته شده، بعضی از موضوعات کتاب را روشن و بر آنها تأکید میکند و در عین حال، بعضی ادعاهای تند مطرح شده در آن را تعدیل مینماید.
به طور کلّی این طور تعبیر شده که دیدگاه کوهن نسبیگرایی را(دیدگاهی که معتقد است حقیقتی وجود ندارد، یا دست کم کسی نمیتواند ادعا کند که حقیقت از بعضی زوایا مستقل از آدمی و ارزشها و بینشهای اوست، و عدم توافقهایی که از این جهت وجود دارد، رفع ناشدنی است) تقویت کرده است. نتیجهی این مطلب، محروم شدن علم از پایگاهی است که بر اساس آن یافتههایش را به عنوان یافتههایی توجیه شدهتر از یافتههای دیگر نظریهها و دیدگاههای شبهعلمی معرفی میکرد. دیگر نتیجهی این دیدگاه ردِّ این ادعاست که آنچه علوم سخت و تثبیت شده نامیده میشوند(برای مثال فیزیک و شیمی) در یافتهها، روشها، استدلالها و تبیینهای استاندارد، نسبت به آنچه علوم نرم و تثبیت ناشده معرفی میشوند(مانند علوم انسانی)، دارای نظم و اعتبار بیشتری هستند.
در این بین پسامدرنیستها و ساختارشکنها تعبیر تند دیدگاه کوهن را در راستای حمایت از نسبیگرایی به طور جدّی مورد استفاده قرار دادند. برای مثال در میان جامعهشناسان علم، تفکری به وجود آمده است که چنین استدلال میکند: همان عاملهایی که موفقیّتهای علمی را تشریح میکند، باید شکستهای علمی را نیز تشریح کند. علاوه بر این، حقایق جهان(که در قالب مشاهدات و تجربیات گزارش شدهاند) نمیتواند به طور کامل موفقیت علم را اثبات کند. چنین استدلالی در زمینهی تغییرات علمی، توسط دیوید بلور در مقاله «برنامهی قوی در جامعهشناسی معرفت» مورد بررسی قرار داده میشود. دیدگاه بلور و دیگر جامعهشناسان معرفت علمی، تأثیرات رهاییبخشی بر علوم رفتاری و اجتماعی و دیگر نظامهای علمیای داشته است که با تکیه بر مدعیات فلاسفهی علم تجربهگرا، سعی داشتهاند تنها روش تجربی را در نظام علمی خود مورد استفاده قرار دهند.
اگر «علم» را از لحاظ جامعهشناختی و بیشتر از حیث سیاسی مورد توجه قرار دهیم، ارتباط سنّتی «علم» با طبقات متوسط و سرمایهداری، بیتوجهی آن به علایق زنان و بیتفاوتی آن نسبت به اقلیتها آشکار میشود. الیزابت اندرسون در مقالهی «معرفتشناسی فمینیستی» بدون تسلیم در برابر نسبیگراییِ معرفتشناختی که کوهن از آن حمایت میکرد، میکوشد نمونهای مهم و مؤثر دربارهی تأثیرات نگاهی گسترده در فلسفهی علم (که همان رویکرد فمینیستی به علم است) را مطرح کند.
استدلال ارنان مکمولین در مقالهی «ابعاد اجتماعی علم» نیز بدون این که به پایههای عینیّت روشهای علمی و عقلانیّت تغییرات علمی آسیب برساند، بصیرت مهمی را دربارهی نیروهای اجتماعی که در پس تغییرات علمی قرار دارند، فراهم میکند. استدلال وی بار دیگر این نکته را مطرح میسازد که دیدگاهی که علم را مجزای از دیگر معارف نمیداند و بر این عقیده است که علم به استانداردهای بهتر و به اعتبار بالاتری نسبت به دیگر روشها نرسیده است، قابل دفاع و ماندنی نیست. این نتیجه در نهایت نیازمند آن است که بازگشتی دوباره به مسائل پایهای معرفتشناسی، فلسفهی زبان و مابعدالطبیعه داشته باشیم تا دریابیم که چه خطایی در فلسفه، پیروان مستعد کوهن را به چنین نتایج تندی هدایت کرده است.
---------------------------------------------------------------------------------------------
1 و 1. کارشناسی ارشد فلسفهی علم از دانشگاه آزاد اسلامی.
2 . Philosophy of Science: Contemporary Reading, Y.Balashov & A. Rosenberg First (ed.), Published 2002, Rutledge.
3.Yuri Balashov ؛ استاد فلسفه در دانشگاه جورجیای آمریکا است که در زمینهی فلسفه و فلسفهی علم به طور گسترده مقالات و تحقیقاتی به چاپ رسانده است.
4. Alex Rosenberg: استاد فلسفه در دانشگاه دوک میباشد. او کتابهایی با عناوین درآمدی بر فلسفهی علم معاصر A Contemporary Introduction (Rutlege 2000)و نیز فلسفهی علوم اجتماعی The Philosophy of Social Science (1995) را به چاپ رسانده است.
5 . Science and Philosophy
6 . Exp
1 . Scientific Realism
2 . Testing and Confirmation of Theories
3 . Scince in Context
4. کتاب Philosophy of Science: A Contemporary Introduction نام کتاب دیگری از رزنبرگ است که در قالب درسْ گفتار نوشته شده و در سال 2000 توسط انتشارات راتلج به چاپ رسیده است.